به گزارش ایمنا، الشن مرادی یکی از نام‌های شناخته‌شده در جامعه شطرنج ایران است که در سال ۲۰۰۵ توانست به درجه استاد بزرگی این رشته ورزشی برسد. با این حال موفقیت‌های او فقط در این زمینه خلاصه نمی شود. مرادی که در مدرسه علامه حلی و دانشگاه صنعتی شریف درس خوانده، از سه سال پیش تاکنون در دانشگاه صنعتی تگزاس مشغول به تحصیل است و خودش می‌گوید کارآفرینی را به مدیریت‌های بلندمدت ترجیح می‌دهد. 
در یکی از آخرین روزهای تابستان امسال درحالی که چند ساعت بیشتر به پرواز مرادی برای بازگشت به آمریکا باقی نمانده بود، مجله سرآمد بنیاد ملی نخبگان با او درباره حس‌وحال نخبگی، سیستم آموزشی در ایران و آمریکا و... گفتگوی مفصلی انجام داده است. علاقه او به ایران و دید روشن و منطقی‌اش از فضای کسب‌وکار در کشور چیزی نبود که حتی از پشت تلفن مخفی بماند. مشروح این گفتگو در زیر آمده است

احتمالا خیلی‌ها به شما نخبه می‌گویند. خودتان با این برچسب موافقید؟ 
بستگی دارد تعریفتان از نخبه چه باشد. من با لغتی که انگلیسی‌ها به کار می‌برند و معنایش این است که کسی توانسته خودش را در انجام کاری متفاوت کند، موافقم. اما اگر قرار باشد به کسی که در کنکور رتبه برتر آورده، فوق‌لیسانس و دکترا گرفته نخبه بگوییم، خیلی موافق نیستم. نمی‌فهمم چرا به آدمی مثل من که در ۱۷-۱۸ سالگی در کنکور رتبه برتر آورده، می‌گویند نخبه؟! من که هنوز در این سن کاری نکردم که بخواهم در تعریف نخبگی بگنجم. 
با تعریفی که خودتان از این واژه ارائه کردید، نخبه هستید؟ 
به من می‌گویند نخبه، چون در جامعه شطرنج خودم را متمایز کردم و ۱۳ سال است که جزو نفرات اول تا سوم شطرنج ایران هستم. 


فقط به شما نخبه می‎گفتند، یا مورد حمایت هم قرار می‌گرفتید؟ 
نه، حمایت خاصی نبود. اگر هم بود، آنقدر بوروکراسی اداری داشت که ترجیح می‌دادم از خیرش بگذرم. در واقع هزینه فرصتش خیلی زیاد بود. 
شما هم در شطرنج موفق بودید، هم در تحصیل. کارشناسیتان را از دانشگاه صنعتی شریف گرفتید و حالا هم که دارید در یک دانشگاه آمریکایی درس می‌خوانید. چطور به چنین تعادلی رسیدید که مثلا شطرنج، آن هم در سطح حرفه‌ای، جلوی موفقیت تحصیلیتان را نگیرد؟ 
من هیچوقت زندگی‌ام را وقف شطرنج نکردم و تمرکزم به صورت صددرصد روی این ورزش نبود. اگر این کار را کرده بودم، می توانستم جزو بهترین شطرنج بازهای دنیا باشم، ولی شطرنج برای من تنها ۳۰-۴۰ درصد از زندگی ام بود و درس و باقی موارد هم اهمیت داشت. شاید توانایی من برای ایجاد چنین تعادلی خدادادی بود و خیلی ناخودآگاه این تقسیم بندی را کردم. ولی به هرحال در طول سالهای گذشته این تعادل وجود داشته است. 
یعنی برنامه مشخصی برایش نداشتید؟ 
من قبل از اینکه شطرنج را شروع کنم، مدرسه علامه حلی می رفتم که به هرحال فضایش شما را به سمت درس سوق می دهد. اصلا فضای همین مدرسه بود که به من کمک کرد در شطرنج موفق شوم، چون هم دوره ای های من همه درس خوان و ممتاز بودند. بنابراین هرکسی می خواست به نوعی خودش را متمایز کند. من هم شطرنج را انتخاب کردم. با خودم می گفتم شاید من بهترین دانش آموز نیستم، اما توانایی های دیگری هم دارم که می شود آنها را بالفعل کرد. خیلی خوش شانس بودم که توانستم این توانایی ها را بشناسم. 
واقعا شانس را در این قضیه دخیل می دانید؟ 
در نظام آموزشی کشور ما سیستمی که یک فرد را به سمت شناخت توانایی اش سوق دهد، وجود ندارد و من هم محصول همین سیستم هستم. به همین خاطر فکر می کنم شانس هم دخیل بوده است. اگر پدر من شطرنج بازی نمی کرد، علاقه من را نمی دید که مثلا در برف و بوران تهران پا روی زمین بکوبم که من را به کلاس شطرنج ببرند و... این اتفاق ها هم نمی افتاد. 
شطرنج چقدر در زندگی و درس خواندن کمکتان کرده است؟ 
جوانهای امروزی می خواهند به جایی برسند، ولی حتی دلیلش را نمی دانند. من الان در ۲۹ سالگی می دانم که چرا دارم دکترا می خوانم، چرا از ایران رفتم، چرا اینطوری دارم بازی شطرنج را ادامه می دهم و در همه این ها شطرنج به من کمک کرده است. چون این ورزش یکجور بازی استراتژیک است. نگاه من به شطرنج این است که همه قرار نیست قهرمان شوند. چرا به بچه ها ریاضی یاد م یدهیم؟ مگر همه قرار است ریاضیدان باشند؟ 
قطعا اینطور نیست. 
ما ریاضی می خوانیم، چون باید تفکر منطقی را یاد بگیریم. یا علوم می خوانیم، نه به خاطر اینکه شیمیدان شویم، بلکه برای اینکه مفهوم پدیده های اطرافمان را درک کنیم. شطرنج هم همین نقش را برای من داشته است. سیستم آموزشی آمریکا تا قبل از فوق لیسانس سیستم ضعیفی است. البته هاروارد و ام آی تی و... مستثنا هستند. اما جز ۱۰ دانشگاه اول این کشور، بقیه سیستم به نسبت ضعیفی دارند. با این حال در همین سیستم ضعیف شطرنج یکی از طرح های درسی است، چون این ورزش به درست فکر کردن کمک می کند، به ما توانایی حل مسئله می دهد و باعث می شود که درست تصمیم گرفتن را یاد بگیریم. این همان توانایی ای است که یک مدیر موفق به آن نیاز دارد. مدیر موفق لزوما کسی نیست که محتوای علمی بیشتری داشته باشد، یا مثلا بلندتر داد بزند. درواقع تصمیم های مدیریتی است که در موفقیت یا عدم موفقیتش نقش دارد. 
چه عاملی باعث شد بعد از گرفتن مدرک کارشناسی، برای ادامه تحصیل از ایران بروید؟ 
واقعیتش این است که من در شطرنج آینده ای ندیدم. از نظر تحصیلی هم به رشته های علوم اجتماعی و روانشناسی گرایش داشتم. اما رشته کارشناسی ام مهندسی بود. بنابراین برای تغییر رشته باید وقت زیادی می گذاشتم، کنکور می دادم و خب از درآمد هم محروم می ماندم. مجموع این عوامل باعث شد که برای ادامه تحصیل به آمریکا بروم. 
سیستم آموزشی آمریکا با سیستمی که شما در ایران تجربه کرده اید، چه تفاوتی دارد؟ 
در ایران خیلی درس محور و نمره محور هستیم. سیستم آموزشی آمریکا بازتر و پژوهش محور است. امکانات هم که جای خود را دارد. من وقتی ایران بودم، باید از دوستانم خواهش می کردم که فلان مقاله علمی را برایم دانلود کنند و بفرستند. دانشجوهایی که در ایران درس می خوانند، از نظر دسترسی به منابع و... خیلی مشکل دارند. 
شاید مشکل دیگر نظام آموزشی ما تاکید زیاد روی مدرک تحصیلی باشد. 
بله، این معضل کشور ماست. درحالیکه مثلا در آمریکا مدیر یک شرکت خیلی برجسته لزوما نباید مدرک دکترا داشته باشد. خیلی از کارآفرینهای آمریکایی بعدها که میلیاردر شدند، تحصیلاتشان را ادامه دادند. 
درستان که تمام شود، به ایران برمی گردید؟ 
دوست دارم در ایران کار کنم. شاید ترجیح بدهم جای دیگری زندگی کنم، اما دلم می خواهد در ایران کار کنم. درست است که وقتی زندگی در یک کشور خارجی را تجربه می کنید، در بازگشت به ایران یک چیزهایی برایتان سخت می شود؛ همین چیزهای ساده مثل ترافیک و رانندگی و...، ولی من کشورم را دوست دارم. الان هم به خاطر ایران از دانشگاهم زدم که بتوانم به بازیهای المپیاد جهانی برسم. دومین دلیلم هم این است که فکر می کنم پتانسیل زیادی برای کار در ایران وجود دارد. جوان های زیادی را می شناسم که می توانم با آنها کار کنم و مثمرثمر باشم. 
فکر می کنید فضای کار در ایران برای کسانی که در خارج درس خوانده اند، فراهم است؟ 
به هر حال مسائلی وجود دارد. کسی که قرار است برگردد، هزینه هایی را متحمل می شود، ولی گاهی ما در ایران هیچ دورنمایی نشانش نمی دهیم و اتفاقا یکجوری او را در تنگنا می گذاریم که با خودش می گوید اگر در خارج می ماندم، راحتتر بودم. در فیلم مستند «میراث آلبرتا»، یکی از اساتید ایرانی دانشگاه در آمریکا حرف خوبی می زد. او می گفت بچه هایی که به ایران برمی گردند و کار می کنند، توانایی این را دارند که خودشان را در سیستم جا بیندازند، وگرنه سیستم خودش را با شرایط آنها آداپته نمی کند. خیلی ها هم هستند که از عهده این کار برنمی آیند، ولی ما امکان جذب این افراد را داریم. 
احساس می کنید که عدم تمایل سیستم برای جذب این افراد یکجور اتفاق عامدانه است؟ 
نه، به نظرم عرصه کم است، چون رفتار سازمانی و مفهوم اعتماد در کشور ما جا نیفتاده. الان طرف با یک گروه سر یک پروژه کار می کند و برای پروژه های بعدی هم ترجیح م یدهد سراغ همین گروه برود، یعنی به آدم های جدید اطمینان نمی کند. درست است که با افزایش حجم کار، گروه ورزیده می شود، اما انگیزهاش هم کم م یشود و خود به خود بازده ی اش پایین می آید. به همین خاطر فکر می کنم یک نفر با یک مدیریت قوی و حرفه ای میتواند این فضا را به وجود بیاورد. اگر قرار باشد شما یک جوان ۳۰ ساله را که خارج از ایران تحصیل کرده، برای کار به کشور بیاوری، نباید نگاه از بالا به پایین داشته باشی. به نظرم ما باید مهارت مذاکره را یاد بگیریم و بتوانیم با هم گفت وگو کنیم. الان این فضا وجود ندارد.